آیینه - تاریخ: 1404/9/8 ساعت: 17:46
دروغ نگو آینهکه من هنوز جوونمواسه دلای خستهبازم می خوام بخونمبنازم این نفس روکه من رو یاری کردهسالهای ساله عشقوتو رگها جاری کردهتو این قفس می مونمتا بتونم بخونمتو این قفس می مونمتا بتونم بخونمخدا خدای دلهانذار که خاموش بشمتو این همه هیاهونذار فراموش بشممرگ واسم شیرینهاگه بناست نخونمشکسته بال و خاموش...
برگ گل - تاریخ: 1404/9/8 ساعت: 17:46
برگ گلدست بهش نزن که میشکنهظریف و نازکه دلماخماتو وا كن عزیز منشاید كه حل شه مشكلم**این دلی كه مثل شیشه استتوی برگ گل نگه دارمهربانتو نیازارمی دونی كه من هلاكتمخونه خرابم می كنیاشك رو می بینی تو چشای مننقش بر آبم می كنیطاقتم دیگه تمومهگرچه باورت نمی شهمی شكنم مثال شیشهعشق ما قدیمی شدهبیا قدرش رو بدو...
ترانه قدیمی رشتی مشتی - تاریخ: 1404/9/8 ساعت: 17:46
یه روزی تنگ غروب آسمونمیزنم به شیشتون با تیرکموناو او اویه روزی تنگ غروب آسمونمیرم از شهرتون ای نامهربوناوه اوه اوهاره من رشتیم راه برگشتیمتو راه رفاقت خیلی ام مشتیممیزنم به شیشتون با تیرکموناو او اویه روزی تنگ غروب آسمونمیرم از شهرتون ای نامهربوناوه اوه اوهاره من رشتیم راه برگشتیمتو راه رفاقت خیلی ...
زنی پاکدامن که برای حفظ پاکی تهمت خورد .....تهمت دردناک است - تاریخ: 1402/6/23 ساعت: 20:23
داستان زنی پاکدامن که بخاطر حفظ عفت تهمت'>تهمت خوردهزارو یک شببرخی افتخارات انسانی بتدریح کمرنگ شده است... من همواره به داستانهای اخلاقی عشق می ورزیده ام : داستان مردی که ناموس پرست بود و بخاطر ناموسی دوستش که در خانه او مهمان بود تا یکسال به خانه نرفت یا زنی که سالها پای شوهرگمشده اش ماند و گوهرعفت...
حکایت گوزیدن ممنوع .شباهت .... - تاریخ: 1402/2/6 ساعت: 15:34
در گذشته های دور پادشاهی بیگانه بر سرزمین مادری مسلط شد. او بد خواه و در عین حال زیرک بود. و وزیری داشت از خودش بسی بد خواه تر و زیرک تر. به او امر کرد که راهی بیاب تا بر روح و جان این مردمان مسلط شوم بدون آنکه بفهمند و اعتراضی بکنند. وزیر تفکری کرد و طوماری بنبشت و به جارچیان داد تا در سراسر شهرها ...
داستان عبرت اموز - تاریخ: 1401/10/29 ساعت: 12:34
داستان عبرتانگیزجوانی تصميم گرفت از دختر مورد پسندش، خواستگاری کند، اما قبل از اقدام به اینکار، از مردم در مورد آن دختر جویای معلومات شد.مردم چنین جواب دادند: این دختر بدنام، بیادب، بدخوی و خشن است.آن شخص از تصمیم خود منصرف شده به خانهی خود برگشت و در مسیر راه با شیخ کهنسالی رو به رو شد؛ شیخ پرسید: ...
رفته بودم سوی قبرستان شهر........ - تاریخ: 1401/6/26 ساعت: 12:43
رفته بودم سوی قبرستان شهرهر که را دیدم سوا خوابیده بوددر کنار یکدگر ریز و درشتهر کسی در زیر پا خوابیده بودخاک بر سر بود در گل هر کسیبی غذا و بی هوا خوابیده بوددلبر از عاشق جدا خوابیده وعاشق از دلبر جدا خوابیده بودپهلوانی با همه کوپال و یالبی توان و ادعا خوابیده بودآنکه دورش بود ده ها پاچه خوارزیر گل...
حکایت گوزیدن چسیدن ممنون .شباهت جالب - تاریخ: 1401/5/16 ساعت: 23:56
در گذشته های دور پادشاهی بیگانه بر سرزمین مادری مسلط شد. او بد خواه و در عین حال زیرک بود. و وزیری داشت از خودش بسی بد خواه تر و زیرک تر. به او امر کرد که راهی بیاب تا بر روح و جان این مردمان مسلط شوم بدون آنکه بفهمند و اعتراضی بکنند. وزیر تفکری کرد و طوماری بنبشت و به جارچیان داد تا در سراسر شهرها ...
اصل تناسخ ...انتقال روح از جسمی به جسم دیگر ......... - تاریخ: 1401/3/3 ساعت: 8:16
خداوند گاهی اروح خاصی را پرورش میدهد برای روز های خاصی وقتی روحی به این دنیا پا می گذارد در  جسم بچه جدیدی گاهی روح زندگی قبلی خود را یادش می آید گریه وبی طاقتی میکند یا حس می کند مواردی بود که مثلا من در زندگی قبلی با یک زن خوانند ازدواج کرده بودم و حال که ترانه های اون را گوش میکردم چیزهایی یادم م...
دل که تنگ است کجا باید رفت ..مخصوصا این روزها تنها تنهاتراست - تاریخ: 1401/3/3 ساعت: 8:16
زندهیاد # فریدون_مشیریدل که تنگ است کجا باید رفت؟به در و دشت و دمن؟یا به باغ و گل و گلزار و چمن؟یا به یک خلوت و تنهایی امندل که تنگ است کجا باید رفت؟پیر فرزانه مرا بانگ برآوردکه این حرف نکوست ،دل که تنگ است برو خانه دوست...شانه اش جایگه گریه توسخنش راهگشابوسهاش مرهم زخم دل توستعشق او چاره دلتنگی توس...
اسپینوزا می گفت دست از دعا بردارید. - تاریخ: 1401/3/3 ساعت: 8:16
اسپینوزا می گفت: خدا می گوید:دست از دعا بردارید.کاری که من می خواهم انجام دهی این است که از زندگی لذت ببری. من از تو می خواهم آواز بخوانی و لذت ببری. از همه چیزهایی که برای تو ساخته ام. دیگر از رفتن به آن معابد تاریک و سرد که خود ساخته ای دست بردار و نگو آنجا خانه خداست. خانه من در کوه ها، جنگل ها، ...
زندگی کنیم وبگذاریم دیگران هم کمی زندگی کنند. - تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 1:08
همهی ما…همه ی ما میمیریم.همه ی ما…بدون استثنا،کمی دیرتر.کمی زودتر. یک دفعه ناگهانی.تمام می شویم…یک روز همین خانه ای که سقف دارد خانه عنکبوت ها و لانه ی خفاش ها می شود،همین ماشینی که دوستش داریم زیر باران در یک گورستان ماشین زنگ می زند،همین بچه هایی که نفس مان به نفس شان بند است، می روند پی زندگی' hr...
داستان اموزنده. - تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 1:08
مردی چهار پسر داشت ، آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود؛ پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند. سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند.پسر اول گفت: «...
حکایت تقسیم گردو ....عدالت یا مساوات...... - تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 1:08
ملانصرالدین از محلى رد میشد دید که ۳ نفر به دعوا کردن مشغولند. پرسید چی شده؟ گفتند ۷ تا گردو داریم میخواهیم بین هم تقسیم کنیم. و ملا را بین خودشان قاضی کردنملا گفت خدایی تقسیم کنم یا انسانی؟گفتند خوب معلوم است خدایی تقسیم کن!ملا به اولی ۵ تا گردو داد به دومی ۲ تا و یک پسگردنی هم زد به سومیگفتند این ...
ای که مرا خوانده ای راه نشانم بده - تاریخ: 1400/1/3 ساعت: 18:54
ا ی که مرا خـوانـده ای،راه نـشـانـم بـده در شـب ظـلـمــانی ام،مـاه نــشـانـم بـده يوسـف مصری ز چـاه،گـشت چنـان پادشـاه گـر کـه طـريـق ايـن بُـود،چـاه نـشـانـم بـده بر قـدمت همچـو خاک،گريه کنـم سوزناک گِل شد از آن گريـه خاک ،، روح به جـانم بده از دل شـب می رسـد،نـور سـرا پـرده ها در سـحــراز مشرقت،صـ...
ترانه مازندرانی عشق وسرنوشت .حسین رضایی.... - تاریخ: 1400/1/3 ساعت: 18:54
عشقته دلبر هاکرده مره از همه فراری لحظه لحظه هام به یادت دلبرم بیمه روانی همیشه به دور از همه شه اتاق دل تی ناری شو تا صبح نخوندمه برمکه بتا سواری من خامه با ته بپیوندم لحظه لحظه ها که دلبر ته نخانی مره ای یار دری با غریبه دلبر اگه سرنوشتم اینه بکشم کمی انتظار یا به عشق ته رسمه یا میمرمه از جداییه ی...
ان روز چو می رفت کسی .امدنش را باور داشتم ...اما.... - تاریخ: 1400/1/3 ساعت: 18:54
خانه دلتنگِ غروبی خفه بودمثلِ امروز که تنگ است دلمپدرم گفت چراغو شب از شب پُر شدمن به خود گفتم یک روز گذشتمادرم آه کشید؛«زود بر خواهد گشت.»ابری آهسته به چشمم لغزیدو سپس خوابم بردکه گمان داشت که هست این همه درددر کمینِ دلِ آن کودکِ خُردآری، آن روز چو می رفت کسیداشتم آمدنش را باورمن نمی دانستممعنیِ «ه...
نا خدا دلخوش این ابی ارام نباش. - تاریخ: 1400/1/3 ساعت: 18:54
وای اگر مَرد گدا یک شبه سلطان بشود مثل اینست که گرگی سگ چوپان بشود هرکجا هُدهُد دانا برَوَد کُنج قفس جغد ویرانه نشین مرشد مرغان بشود سرزمینی که درآن قحط شود آزادی گرچه دیوار ندارد خود زندان بشود باغبانی که به نجار دهد باغش را فصلهایش همه همرنگ زمستان بشود ناخدا دلخوش این آبی آرام نباش وای از آن لحظه...
بر مزار مردگان خود نالیدن چه سود..... - تاریخ: 1400/1/3 ساعت: 18:54
بر مزار مـــــردگان خویش نالــیدن چه سود بی خبر از هم دگر آسوده خوابیدن چه سود؟ زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید ورنه بر سنگ مـــزارش آب پاشیدن چه سود؟ زنده را در زنـــــدگـــی باید به درد او رسید ورنه مشکی از برای مرده پوشیدن چه سود؟ با محـــبت دست پیران را ،عزیز من ببوس ورنه بر روی مـزارش ت...
دوباره می سازمت وطن...... - تاریخ: 1400/1/3 ساعت: 18:54
دوباره می سازمت وطن! اگرچه با خشت جان خویشستون به سقف تو می زنم اگرچه با استخوان خویشدوباره می بویم از تو گل به میل نسل جوان تودوباره می شویم از تو خون به سیل اشک روان خویشدوباره یک روز روشنا، سیاهی از خانه می رودبه شعر خود رنگ می زنم ز آبی آسمان خویشاگرچه صد ساله مرده ام به گور خود خواهم ایستادکه ب...

برچسب‌های مرتبط

تفاوت عشق وازدواج | فرق عشق و ازدواج | راه درست خود ارضايي | راه درست زندگی چیست؟ | راه درست | راه درست درس خواندن | راه درست كردن مكعب روبيك | راه درست استفاده از رایانه | راه درست زندگي | راه درست انتخاب همسر