یه دوست تعریف می کرد من چون از سفر امده بودم از به جای دور مجبور شدم تا کمی استراحت کنم ازش خوشم نمی امدولی مجبورشدم برم خونشون خونه اشنا قبلش با یه دختر اشنا شده بودم صیغه محرمیت خونده بودیم خلاصه سر نهار بودیم یه دفعه دیدم خواهر زن زن این فردی که من خونشون بودم گریه می کنه زن این فرد رفت گفت به خواهر خودش که مجرد بود گفت به مادرش گفتم قبول نکرد تورا بگیره چرا گریه می کنی با بی ادبی به خواهرش گفت اگه هوس ک.... کردی بگم بیاد .... گفت بهت دست زده اولش گفت نه چون می شنید م بعد چند لحظه خود ابلیسش ساکت شدن به شوهرش گفت بیا بعد چند لحظه چی گفت گفته بود که من به خواهر زنش دست زدم شوهرش با یه چوب مارو زند چون خوش به خواهرزنش نزدیک شده بود می خواستن بار ما کنن که ما روزدن حافظه رفت دوتا شیطان صفت حرامزاده ببخشید سه تا باعث شده نامزدم بره چون تا چندوقت حافظه ام رفت چشم باز کردم دیدم نامزدم جداشده شوهر کرده فقط یادم رفتم در خونشون گفتم م.ر اگر تا سه بار میشمرم نیامدی میرم (گفتم یادت باشه من میرم یه دختر زیبا میاری مثل خودت سعی نکن اونو عاشق من کنی من دیگه ازدواج نمی کنم چون شاید مادر خوبی باشی ولی بی وفایی )مادرش گفت م شوهر کرده در حالی با چشم های.. می دیدم که در ایوان خانه داره گریه می کنه فقط چشم های سبز رنگش یادمه خلاصه رفتم بعد چند وقت حالم خوب شد دیگه نزدیک اون جماعت که به اون دختر متسب بودن نرفتم و نمیرم یادتان باشه دختر جماعت تا یکی که فکر می کنه بهتره می ره باید با اصل و نسب خوبی باشه تا وفادار باشه اون رفت وبد فهمید چه کسی رو ازدست داه حالا من شاید قدرتمند ترین و پولدار و جوان واون یه فرد معمولی.بدرود.
[ شنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۶ ] [ 13:27 ] [ سفید ]
[ ]
برچسب:
نویسنده: نگار صالحپور