یه دوست داشتم عاشق یه دختری شد با هم ازدواج کردن تو سن ۲۲ سالگی همه چی خوب بود وقتی ازدواج سر گرفت تو ازدواج اتفاقی برام افتاد که من کمی تو کما رفتم و یادم رفت خیلی چیزا دختره که از قوم و خویشانم بود رفت با یه اشنای دیگه از خویشان خودم ازدواج کرد می گفت برای عید دیدنی رفتم خونه به حساب همین دختری که دوست داشتم دیدم خودشو از من مخفی می کنه گفتم چرا گفت از تو خجالت می کشه به دوست مخصوصی خودم که پیشم بود گفت داره گریه می کنه گفتم چرا گفت هنوز دوستت داره گفتم مگه نمی دونمه من یادم نمیاد گفت چرا ولی حرفها وتهمت های که به تو زدن رو باور نکرده گفتم چرا رفت گفت فشار اوردن که باید از ت جدا شه دیدم اخمهای شوهرش تو هم رفت خلاصه دیگه هیچ وقت ندیدمش تا سن ۳۴ سالگی یه بار دیگه که دیدمش که کلی دردسر برام افرید وهمچنیناین دیدن کلی از واقعیت هارو مشخص کرد یه خانمی که دوست اون و خیلی مهربون بود و روانشناس ازاون کمک گرفت تا بتونه از ماجرای زندگی من سر در بیاره یادمه به اون خانم مهربون می گفتم می دونی از چی خوشحالم گفت از چی گفتم از این که هرکی دشمن منه یا زنا کار تخم حیض و حرام زادس خوشحالم ادم خوبی توشون نیس تا دلم بسوزه بگم حتما من اشتباهی کردم که ادم خوبا دشمنم شدن خلاصه گذشت قسم های دورغ زنا کارها و اهل لواط ها مشخص شد حالا با همه ادم بدا قطع رابطه کردم خودم موندم وتنهای و حسرت عمر رفته از خدا خواستم که لحظه لحظه عمررفته منو از اونها بگیره تا نگن قصر در رفتن تا جای که می دونم همشون هر چی گفتم همون بلا به سرشون اومده حالا ...دیگه هیچی همین فقط زندگیتو رو محکم بگیر امید وارم دوبار باعث نشی زندگیم خراب بشه نمی خوام مشکلی برا تو پیش بیاد.
[ شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۶ ] [ 1:57 ] [ سفید ]
[ ]
برچسب:
نویسنده: نگار صالحپور