خرید بک لینک
یکی ازدوستام تعریف می کنه من یه دختری رو دوست داشتم بدش خانواده ام مخالفت می کردن وقتی دیدن من منصرف نمی شم با جادو و زدن کلی مشکل پیش اوردن تمام هم و غم شون شده بود که من اون دختر رو نگیرم حالا من می دونم چی می شه ولی به خاطر پولی که دارم با هر دوستی که رفت امد می کنم یه جوری هست مخ اون دوست منو میزنن با قول ماشین پول یا استخدام که دخترشو با حیله و کلک بار من کنن حالا هیچ کدام از قول ها رو نمی تونن بر اورده کنن اون رفیق ابله منم چون کمی فقیر هستن باور می کنن من به زودی میرم و با کسی که می خوام ازدواج می کنم ولی اونها منو به دختره نشون میدن ولی من این وسط شلغم هستم فقط باید خر بشم بگم بله منم اولین چیزی که برام مهمه خانوادس که اینها از هم پاشده هستند تنها چیزی که دختر ندارد ارامش و سلامت هست که ندارن همه اینها به خاطر چنددختر هر جایی وپسر گی هست که ... یه چیزی مثل حکایت حضرت یحیی که دختره به خاطر عشق به برادرش اون رو به کشتن داد حالا من موندم و یه عده .... شاید اگر من معمولی بودم تا به حال استخوانم پوسیده بود ولی گاو بودن بعضی ها خنده ام می گیره قبلن از گاوهای محترم معذرت می خوام بد می گن چرا اقا نمی یاد فقط خواستم بدونین خیلی بدبخت هستین من دیگه عادت کردم به تنهایی پس خودتان را به زحمت ندازین حرام زاده ها .

برچسب: نویسنده: نگار صالح‌پور تاريخ: يکشنبه 16 ارديبهشت 1397 ساعت: 15:15

صفحه بندی