خرید بک لینک
یک نفس ای پیک سحری,
بر سر کویش کن گذری
گو به فغانم، به فغانم، به فغانم
ای که به عشقت زنده منم
گفتی از عشقت دم نزنم
من، نتوانم، نتوانم، نتوانم
من غرق گناهم، تو عذر گناهی
روز و شبم را، تو چو مهری و چو ماهی
چه شود گر، مرا رهانی ز سیاهی
چون باده بجوشم، در جوش و خروشم
من سر زلفت، به دو عالم، نفروشم
یک نفس ای پیک سحری
بر سر کویش کن، گذری
گو که ز هجرش، به فغانم، به فغانم
ای که به عشقت زنده منم
گفتی از عشقت دم نزنم
من، نتوانم، نتوانم، نتوانم
همه شب در ماه و پروین,، نگرم
مگر آید رخسارت در نظرم
چه بگویم، چه بگویم، به که گویم این راز
غمم این بس، که مرا کس، نبود دمساز
یک نفس ای پیک سحری
بر سر کویش کن گذری
گو که ز هجرش، به فغانم، به فغانم
ای که به عشقت زنده منم
گفتی از عشقت دم نزنم
من، نتوانم، نتوانم، نتوانم.

برچسب: نویسنده: نگار صالح‌پور تاريخ: يکشنبه 18 آذر 1397 ساعت: 16:44

صفحه بندی