شد سعی کرد طناب را باز كند اما نتوانست... در همان هنگام خری در حال گذر بود، شیر به خر گفت: اگر مرا از این
بند برهانی نیمی از جنگل را به تو میدهم ، خر ابتدا تردید کرد و بعد طناب را از دور دستان شیر باز کرد. شیر چون
رها شد، خود را از خاک و غبار خوب تکاند، به خر گفت: من به تو نیمی از جنگل را نمیدهم خر با تعجب گفت :
ولی تو قول دادی. شیر گفت : من به تو تمام جنگل را میدهم زیرا در جنگلی که شیران را سگان به بند کشند و
خران برهانند دیگر ارزش زندگی کردن ندارد. "کلیله و دمنه"
برچسب: داستان,
نویسنده: نگار صالحپور