خرید بک لینک

سگی از کنار شیری رد می شد، چون شیر را خفته دید طنابی آورد و شیر را محکم به درختی بست. شیر بیدار که

شد سعی کرد طناب را باز كند اما نتوانست... در همان هنگام خری در حال گذر بود، شیر به خر گفت: اگر مرا از این

بند برهانی نیمی از جنگل را به تو میدهم ، خر ابتدا تردید کرد و بعد طناب را از دور دستان شیر باز کرد. شیر چون

رها شد، خود را از خاک و غبار خوب تکاند، به خر گفت: من به تو نیمی از جنگل را نمیدهم خر با تعجب گفت :

ولی تو قول دادی. شیر گفت : من به تو تمام جنگل را میدهم زیرا در جنگلی که شیران را سگان به بند کشند و

خران برهانند دیگر ارزش زندگی کردن ندارد. "کلیله و دمنه"


برچسب: داستان, نویسنده: نگار صالح‌پور تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 17:03

صفحه بندی